من این حروف نوشتم چنانکه غیر ندانست

تو هم ز روی کرامت چنان بخوان که تو دانی

 


دشتها آلوده ست

    در لجنزار گل لاله نخواهد روييد

        در هواي عفن آواز پرستو به چه كارت آيد ؟

 

فكر نان بايد كرد

    و هوايي كه در آن

          نفسي تازه كنيم

گل گندم خوب است

    گل خوبي زيباست

        اي دريغا كه همه مزرعه دلها را

                علف هرزه كين پوشانده ست

 

هيچكس فكر نكرد

    كه در آبادي ويران شده ديگر نان نيست

 

و همه مردم شهر

        بانگ برداشته اند

            كه چرا سيمان نيست

                        و كسي فكر نكرد

                            كه چرا ايمان نيست

    و زماني شده است    

        كه به غير از انسان

            هيچ چيز ارزان نيست

 

حميد مصدق

 

 

برچسب:, 11:53 توسط فاطمه صلاحی| |

 دلم بیراهه می خواهد

کویری سوت و کور و خالی از آدم

که تنها، ... چشم در چشم نگاه تند و تیز مهر

و دور از نعره های بی سرانجامی که من را برده از یادم...

رها گردم از این عالم.

دلم پرواز می خواهد

به آن سوی شقایق ها

همان جایی که با قایق درون آب

خیال رفتنش را بر دلم انداخته، سهراب.

من از تاریکی دنیای خود سیرم...

دلم فانوس می خواهد

که اندوه جهالت را ...

به دست نیمه جانم، زندگی گیرم.

من این را نیک می دانم

که در بُهت سوال هرزه ذهنم

که هر روز از دل اندیشه ای معصوم می روید...

و در پشت تقلای گذشتن از تمام ناگذشتن ها

که سرباز اسیر زیر رگهایم،

به سوگش، شربت تلخ شکستش را به هر آه و دَمش می خورد

منی بنشسته بر قاب منی دیگر... !

کمی اعجاز می خواهم...

که از جنس شفق باشد

که جرعه جرعه، پایانش دهم این راه نافرجام

-        اگر در تن رَمق باشد !

 

.

.

.

نخواهم شُست دست از راه پیموده...

نخواهم زیست بیهوده

نخواهم دل برید از آرزوهایی که فرسوده.

من این را نیز میدانم...

که تا بوده،... همین بوده...

 

 

 

ادامه مطلب
برچسب:, 20:8 توسط فاطمه صلاحی| |

 

 

گاهی میسر جاده به بن بست می رود
گاهی تمام حادثه از دست می رود

گاهی همان کسی که دم از عقل می زند
در راه هوشیاری خود مست می رود

گاهی غریبه ای که به سختی به دل نشست
وقتی که قلب خون شده بشکست می رود

اول اگر چه با سخن ازعشق آمده
آخر خلاف آنچه که گفته است می رود

وای از غرور تازه به دوران رسیده ای
وقتی میان طایفه ای پست می رود


هر چند مضحک است و پر از خنده های تلخ
بر ما هر آنچه لایقمان هست می رود

گاهی کسی نشسته که غوغا به پا کند
وقتی غبار معرکه بنشست می رود

اینجا یکی برای خودش حکم می دهد
آن دیگری همیشه به پیوست می رود

این لحظه ها که قیمت قد کمان ماست
تیری است بی نشانه که از شصت می رود

بیراهه ها به مقصد خود ساده میرسند

اما مسیر جاده به بن بست می رود

 

 

دکتر افشین یداللهی

برچسب:, 9:48 توسط فاطمه صلاحی| |